تبليغاتX
یه عالمه حرف قشنگ....




یه عالمه حرف قشنگ....

nothing else...

 

 

آروم، امّا پر از صدایِ تکبیر هایِ صبحگاهی...صدایِ قدم هایِ منظم... رژه ، اذان... عکس هایِ خاک خورده... دیوار هایِ فرو ریخته ، تصویری از استواریِ مظلومانه...

" دو کوهه"

...

دست نیافتنی و بی انتها ،امّا نزدیک...خیلی نزدیک ...خاکی که حرف می زند.. خارهایی که مرزِ زمین را از مین جدا می کنند. در حالی که می دانند یک روز اینجا ، مین ها زمین شده بودند و آسمان جادّه ای باز کرده بود برایِ گذر... لحظه هایی که جهان را فتح کرده اند...آشکارا...اشکارا...

"فتح المبین"

...

داغ ، امّا وادیِ خنکایِ درون... توپ و تانک هایِ خفه...تنها جایی که سراب هایِ آبش خریدار ندارند... مشک هایِ آبِ پاره، مدفون زیرِ شن هایی مقدس... نسیم هایِ شناورِ دیروز در گرمایِ امروز...

"مکه مالِ شما، فکّه برایِ ما"

...

گنجشک هایِ محزون، امّا عاشق... موجِ آرامش ِمردی که آرام آرمیده است... درخت هایِ سبزی که با نسیم هایِ ملایم ، تا جایی که می شود ، خود را به سویِ یادمان متمایل می کنند... دنیایِ درونِ تابلو هایِ فرایِ رنگِ روغن ، شاید دنیایی از تابلو ها، شایدم تابلو هایی از دنیا...تصاویرِ مردی بزرگ...خیلی بزرگ...

"دهلاویه"

...

پلاک هایِ آویزان از درخت، امّا بی نشونه...بی اسم... مظومیت...خاکی که شاید واقعا" گنجایشِ در بر گرفتنِ بزرگ هایی به این بزرگی را ندارد. امّا لیاقتش را ،دارد. اینجاست که معادلات بهم می ریزند... احساسِ آشناییِ دور... آدمایی که همه یِ دلتنگی ـاشون رو میارن برایِ شب ، کنارِ گلزار گریه کردن...

"هویزه"

...

سکوت،امّا پر از حرف...رمز...راز. تانک هایِ درخود شکسته... حرکتِ ممتدِ پرچم هایِ یا زهرا ... مسیرِ نامشخصِ حرکتِ یک مرد... خمپاره هایی که علامت گذاری کرده اند...به سویِ دور دست...افق.. پرچمِ سبز... برادر !حتی در مرزِ خودمان هم نیستی...آرامشی در آمیخته با بغضی گلوگیر... باتلاق هایِ خشک... نیمه دریاچه هایِ خشک... رودِ محزون ، ولی در جریان...سکوت... وبازهم... وباز هم...

"طلائیه"

...

زیبا، امّا به وسعتِ تمامِ اشک هایِ غرقِ در مبارزه ، افسرده و غمگین... انگار پرده ای از غم ـی وصف نشدنی ، کلِّ وجود هایِ این خاک را در بر گرفته است... نخل هایِ بیسر... دیوار هایی که پس از بار ها رنگ شدن ، هنوز ضربت هایِ خمپاره را در خود حفظ کرده اند....تصاویرِ فرمانده را در خود تنیده اند. رنگ...خاک... بمب... فرمانده  از این شهر جدا نمی شود...مخروبه هایی آباد ، شایدم آبادی هایِ مخروبه... نمی دانم... هرچه که هست ، اینجا آباد و مخروب ، کنارِ هم قرار دارند. بدونِ هیچ مرزِ جدا کننده ای...

"خرمشهر"

...

غروب، امّا آفتابی...گرمِ گرم... عصرِ یک جمعه یِ دلگیر ، "ای دل تو چه می کنی؟ می مانی یا می روی..." دل هایِ گرفته...باد... باد... مرز... تکرارِ ممتدِ آخر... هجومِ فریادِ خاطراتی که عملا" ثبت نشده اند ، امّا در درونِ هر کس که قدمی به این خاک بگذارد ،حک می شوند. حک می شوند با خون هایِ ریخته شده بر شن هایِ روان...تربتیِ به مقدسیِ مُهرِ سجود...

"شلمچه"

...

در خروش ، نا آرام ، امّا آرامش بخش. به طرزی عجیب... موج هایی که کسی تا به حال نفهمیده است وحشی نیستند. موج هایی که در خروشند تا بتوانند جرعه ای از اتفاقاتِ درونشان را به ساحلِ خاکی برسانند... مجبورند در خروش باشند...چه فریاد ها و نجوا هایی که در این آب  به سکوت بدل شده اند... چه بزرگانی که به ساحل نرسیده اند... چه ماسه هایی که در آرزویِ قدم هایشان به دریا زده اند و چه رفتن هایی که بازگشت نداشته اند... اروند رودِ وحشی ـی نیست... اروند قطره قطره یِ ناملایمت هاییست که تا حالا هرچه به ساحل ریخته است ، آرامش نکرده اند...

"اروند"

 

خدایا... معادلات بهم ریخته اند... اتحادی در کار نیست... مجهول ها و معلوم ها ، به ازایِ هیچ مقداری با هم مساوی نمی شنود در این خاک... منطق و چیزی که هست ، با هم سنخیتی ندارند وقتی که تمامِ این اتفاقات در دلِ یک تنهایی وسیع روی داده اند... معجزه... معجزه اینجا نشدنی نیست... اینجا هیچ چیز نشدنی نیست... وقتی هنوز هم باد ها خاطره می آورند...خاک حرف می زند و آب موجی از احساساتِ گم شده را بر می انگیزد و آتش ، چیزی را نمی سوزاند...بلکه از سوخته هایِ مدفون شده اش شعله می گیرد...

نوشته شده در 91/02/09ساعت 21:53 توسط mLika...!|

تا چه اندازه باید در خود حل شد و اثری از وجودِ قبلی باقی نگذاشت...!؟

این محلول؛ فوقِ اشباع است.... فوقِ اشباع...

در شرایطِ مناسب ، در شرایِطِ "مناسب"، ظرفیتی دارد که میلیون ها بار قبل از این ثانیه پر شد و در هم شکست...

برایِ جرعه ای نفس ، مهلتِ ته نشین شدنم دهید... تکه هایِ ته نشینم را بهم پیوند دهید... شاید ؛ شاید پیکری از من ، خیسُ بی رنگ ، مانده باشد... پیوند دهید تکه هایِ خیسِ من را...

به هم ام نزنید ... برایِ در خود فرو رفتن ، نیازی به کمک ندارم... برایِ لحظه ای آرام گرفتنِ این تلاطمِ درون ، دست سویم دراز کنید.

طوفانِ نفس هایِ پر حرص ، موج هایِ دلِ آشفته یِ این شکسته در هم را ، هر لحظه سنگین تر می کنند...

صخره هایِ درونم ، شکل ندارند...صخره نیستند گویا ، تصویری شکسته اند، از گذشته هایی دور...ستون هایِ فراموش شده یِ پیکره ای راست ،  که با ترسِ تکه تکه شدن ، موج ها را به آرامش فرامی خواند...

دَورانِ پیوسته یِ تشویش و تردیدم... با حل شدن در خود ، رقیق نمی شوم... کاش جرعه ای اب ، قطره ای اب برایِ یک پارچه ساختنِ این ناخالصی هایِ در هم تنیده ، با من آمیخته می شد...

من با حسرتِ دریا مردم... حل شدم ُ باقی نماندم ، به خیالِ این که در قطره ای از آرزویی بزرگ فرو می روم...

چه لحظه یِ سختی بود ، ان وقت که  درکِ فرقِ غرقِ دریا شدن و زیرِ سنگ ها ، خاک شدن ؛ پرده ای به دورِ تمامِ باور هایِ کودکانه ام کشید....

 

نوشته شده در 91/01/14ساعت 0:21 توسط mLika...!|

چند وقتیه که نوشتن برام سخت شده...

نمی دونم چرا ُ این فهمیدنِ چـرا ـش ، خـودش از نوشتن ـه سخت تره !

چند وقتیه که با این ذهن ُ فکرِ آشفته ،نوشتن شده آخرین راه واسه آروم شدنم ُ این... خیلی اذیتم می کنه...

یه روزی ، خیلی راحت بود برام نوشتن... شاید راحت تر از حرف زدن حتی!

ولی الان نیس... الان دیگه نه حرف زدن برام راحته ، نه نوشتن ! موندم حرفام رو چه کار دارم می کنم که خودم خبر ندارم! شاید به یه طریقی که نمی دونم ، تو ذهنم تغییرِ شکل دادن ُ شدن همین افکاری که دارن به هم هی گره می خورن و رشته رشته طناب می سازن ُ وقتی می خوام از بینشون رد بشم ، هی زیرِ پام گیر می کنن ُ با مغز می ـندازنم زمین !

فکرش ُ بکن ! امسال با این که رو هم رفته ، ۵ جلسه انشاء هم نداشتیم ، من تو هیچ کدومِ جلسه ها ، چیزی ننوشتم ! ینی هیچی ـا! انگار با خودم لج کرده باشم. یا نه نه . انگار که دست ُ فکرم با هم دعوا کرده باشن .( آره.. شاید یه همچین چیزی...) جز یه پاراگراف تو کاغذِ دفترچه یادداشت ، من از مهر امسال تا الان ، هیچی ننوشتم ُ این... برا من فاجعـه ـس... دلم برا اون چرت ُ پرت ـایِ گذشته ـم تنگ شده !

گاهی می شینم یه گوشه ُ سعی می کنم به افکارم سر ُ سامون بدم . هه ! جالبه که هیچ وقت هم موفق نمی شم. چون چیزی که کم ُ زیاد نمی کنم .

می شینم هی جا به جا می کنم فکر ها رو .

تو اینجا ! نه نه ! تو بیا اینجا که دلیلِ این یکی ای. تو برو اون طرف که هیچ ربطی به این طرف نداره. ولی قبلِ تو باید اونی باشه که دلیلت ـه. که... خُب دلیلت که بر می گرده به این طرف که. مگه این طرف ُ اون طرف از هم جدا نبودن !؟ ای بابا! نه . وایسا . تو بیا کنار فعلا" . نمیشه که. پس ادامه ـت رو کجا بذارم!؟ اووووفــ... افکــاااار ، در اختیــارِ خـود ! آزاد !

این جمله یِ آخر ، همون جمله ایِ که می شه به عنوانِ نتیجه ی یه ذهن تکونیِ ناموفق ازش یاد کرد!

نترس ملیکا !الان با نوشتنِ این جمله ها پشت سر هم ، قصدِ مرتب کردنِ انباریِ درون ـتُ ندارم. یه چند جمله ی دیگه می گم ُ تموم می کنم ُ باز تو می مونی ُ خودتُ خودشون !: )

یه چیزایِ جدیدی ـم یاد گرفتم این روزا... یه چیزایِ جدید ، راجبِ آدم ـایِ جدیدی که دارم کنارِ خودم می شناسم ُ این جدید ، هیچ به معنایِ اون جدیدِ تازه نیست...

آدم ـایی که جدید شدن در بعضی نگاه ها برام ، چون تا به حال اینجوری نگاهشون نکرده بودم ُ قدیمی ـن هنوز ، چون زاویه یِ دیدِ درونیم بهشون همیشه همین بوده ُ هست.

حس می کنم همه رو خیلی بیشتر از قبلا" ـا دوست دارم. البته گاهی به اینم شک می کنم که خُب من ذاتا" دوست دارم همه رو خیلی دوست داشته باشم ُ ازون جایی که یادم نمیاد قبلا" چقد بوده میانگینِ دوست داشتنم ، دارم حدسی ُ با توجه به تو متنِ امروز بودنم ، می گم که آره! این روزا همه رو خیلی بیشتر دوست دارم.

وقتی تو یه جمع ـی از آدم هایِ آشنا ُ به مراتب نا اشنا قرار می گیرم ، خیلی به دیالوگ ها و جمله هایی که می شنوم ، دقت می کنم. وقتی یکی که می شناسم ُ می بینم ، هی بینِ حرفاش ،دنبالِ ملاک واسه مقایسه با گذشته ها می گردم.

بعد خود به خود وقتی به گذشته هایِ اون طرف می رم ، خودم ـم می بینم که یه گوشه وایسادم ُ دارم می بینم اون آدم رو و نا خود آگاه ، مجبور می شم نگاهِ از بالایِ الانم ُ کنارِ اون خودِ گذشته هایِ طرفِ مقابلم قرار بدم ُ دنبالِ هیچ ملاکِ مقایسه ای نگردم. چون این من ـی که تو خاطره هایِ اطرافیانم در حالِ پرسه زدن ِ ،خیلی گویا و واضح ، من ُ کنارِ خودش شرح می ده... گاهی مجبور می شم این من ها رو باهم تنها بذارم تا خـوب به هم نگاه کنن... یه دلِ سیـر...

یه جوری که انگار دستِ خودم نیس ، یه سری کلمه رو کنارِ آدم ـا قرار می دم. کلمه هایی که انگار فقط با اون آدم معنی می شن ُ آدمی که می شه جمله یِ جمله سازیِ کلمه ها !

بعد اکثرا" وقتی جمله سازی ـام تموم می شن ُ نقطه می ذارم ، تهش یه "تبارک ا... احسن الخالقین" ـم تو دلم می گم ُ در ادامه خطاب به خدا اضافه می کنم که بابا دمت گرم... خوبه داری یه سری ُ که بهشون امید وار باشی. یه سری که با همین بودنشون ، عذاب وجدانِ ما رو در مقابلِ بی بنده بودنِ تو کم می کنن ُ تو درونمون ، برایِ بنده نبودنمون شرمنده...

می شینم فک می کنم گاهی که خدایا... چه کار می خوای بکنی با من  ، وقتی همین جوری روزا رو می گذرونمُ آدم نمی شم!؟ وقتی این سوال مطرح می شه ، تمومِ افکاری که به زحمت قبلش جابه جا کردم تا  جرعت پرسیدنِ این سوال رو به خودم بدم ، به شکلی اشفته تر از قبل ، بهم می ریزن. دیگه دسته دسته نمی شن... یه صف می شن که همین جوری پیچ ُ تاب می خوره ُ می گرده ُ تهش به سرش می رسه ُ می شه یه دایره ای که دیگه اول ُ آخری نداره ُ فقط یه مرکز داره با یه عالمه فکرِ ناشمارا ، که همه ـشون با یه فاصله ازین سوالِ اساسی در حالِ گردش ـن!

بچه که بودم ، شب ـا رو دوست نداشتم. به خاطره اون یه مدتی که شب ـا خوابم نمی برد ُ ازین مسائل ، همیشه از غروبِ خورشید به بعد ، خاطره یِ بد داشتم. امّا الان... احساس می کنم که به شبُ خلوت کردن با خودم ، نیاز دارم... نیاز دارم به اینکه با چشمایِ بسته ، انقدر دلتنگی ها رو واسه خودم دوره کنم تا ... و این "تا" یِ نا مشخصی که به تهش نمی رسم هیچ وقت... هی می خوام بگم تا یه وقتی ، اما تو راهِ رسیدن به این تا ، هی یادم می افته که یه چیزیُ رو جا گذاشتم ُ به "از" برمی گردم ُ تا بخوام برسم به اون جایی که بودم ، باز یادم میاد که... 

دلتنگی هم مثلِ خیلی چیزایِ دیگه تو زندگی ، یه "از" داره که همیشه توش یه چیزی جا می ذاری ُ یه "تا" که خبری ازش نداری...

شایدم ، تو زندگی ، خیلی چیزا هستن که مثلِ دلتنگی...

+از سجاوندی ُ این بندُ بساط ـا خوشم نمیاد ! پاراگراف ـارـم از هم جدا نکردم که بگم به راحتیِ ۴تا ستاره ُ نمی دونم دوتا خط فاصله ُ ازین حرفا ، از هم جدا نمی شن اینا. بینشون فاصله گذاشتم که تو این فرصت ، یه نفسی بکشم برایِ شرح دادنِ ادامه. همین ُ بس.

+ خیلی از خودم عصبانی ـم که به همه هی قولِ آپ کردن می دم ُ مُیسر نمی شه.  : ( گفتم که... جونم بالا میاد تا بنویسم... شرمنده یِ همه یِ دوستانم به خدا!: ( : |

+ احساس می کنم  به دبیرستان یه حسی دارم که واقعا" قابلِ وصف نیست . فقط وقتی می تونم معنی ـش کنم که دستِ فارغ التحصیل ـا رو تو حلقه می گیرم ُ فضا فقط می شه زمزمه ُ پژواکِ "امروز ، هر گوشه یِ دنیا ، گر با همیم ُ گر تنها ، با هم ، هم راه ُ هم پیمان ،ره پیماییم ، سویِ فردا..." و تکرارِ " راهی که با هم پیمودیم ، دیروزی که ، با هم بودیم..." ...

+سالِ نود... دوست داشتم... واقعا" می گم... شاید بتونم بگم که یکی از بهترین سالایِ عمرم بودی... به ۹۱ سفارشِ مارو بکن رفیق... بگو بچه یِ بدی نیستیم. با ما خوب تا کنه... ؛ )

+ دلم می خواست راجبِ عید بگم... راجبِ این " نو شدن" ـه کلیشه ای. امّا انقد حرف ـایِ غیرِ اون داشتم که.. شایدم گفتم . شما این جمله یِ آخرُ زود فراموش کنید. معلوم نی بگم یا نه. اونوقت باز شرمندتون می شم !: (

+ در ادامه یِ بالایی... از اون جایی که عید ُ بهار هیچ وقت برام شروعِ تغییرات تو زندگی نبودن ، حس کردم که اگه الکی ازشون با این القاب یاد نکنم ، بهتر باشه. آره! احتمالا" همینه. امّا می مونه گفت ُ گویِ ما با جنابِ هزار و سیصید و نود  ، که اونم اول باید با خودشون حرف بزنیم ، بعد به سمعِ حضورتون برسونیم !:دی

+ هدی... : | دعام کن... خواهش... : |

نمی گم سلام ـم برسون ، چون انقد باهاش حرف می زنم که دیگه کارم از سلامُ این حرفا گذشته...

فقط می گم جایِ من یه نگاه به گنبدـاش بنداز. ما که ندیدیم تا به حال... شما که دیدی ، یادِ ما بیفت. همین بسّه واسه یکی مثه من !: )

+ نمی دونم چرا از مشهد رفتنمون ننوشتم... بسکه... هـی...

 فقط این که آقا ! چه کردی با آخرِ هفته هایِ این من ِ پست  که در کنارِ عصرِ هر جمعه یِ دلگیر ، تمامِ هفته به یادِ لحظه هایی که گذشتند ، دلم می گیرد... : |

+ساینا... رسیدنِ ۱۵ اُمین اسفندِ زندگیت رو تبریک و برایِ تحملِ گذشتنش، برات آرزویِ صبر دارم .

ستادِ مبارزه با ماه پرستی ، از مشتقاتِ نژاد پرستی !:دی

+ امیدِ غریبانِ تنها ، کجایی...!؟ 

نوشته شده در 90/12/28ساعت 22:14 توسط mLika...!|

۱۰

۹

۸

۷

۶

۵

۴

۳

۲

۱

هــه ! و مــا هــم اکنــون ، واردِ یکــی از روز هــایِ دل انگیــزِ ( ــ۳ـــه بـــاااار! )اســفــند مــاهِ ۹۰ مــی شــویم !: >>

+ پــســت ویــرایــش مــی شــود ! الان کــه نمــی شه ! ۹ به بــعد ! مــا فعــلا" هنــو پــا بــه عــرصــه یِ وجــود نَــنهـــادیــم !:دی

نوشته شده در 90/12/04ساعت 0:0 توسط mLika...!|

 

 

آقا! آقا ! دُرُس می کنم این پست ُ همین روزا !:دی

خواستم یه چی نوشته باشم که دی ماهِ نود ـم بدونِ پست نباشه!:دی

قراره کلّی چیز ـایِ خوب خوب بنویسم تو این پست ؛ مثِ آدم بشه ! شما "صبر کنید" ؛ حل می شه مسئله !:دی

+ یـه دوسـتِ عزیـزی بهـم کتـابِ " سقـایِ آب ُ ادب " ـُ داده ، شروع کـردم مـی خـونم امـروز... عالیـه... همـه ـش " : | " مـی شـم...! ": |" واسـه ایـن کـه مـی مــونم... به طورِ کل مــی مــونـم... یـه سـری احســاســات ُ افـراد ، کـلا" نمـی گنجـن تـو ذهـنِ آدم ُ درک ُ تفسیــرشـون اَ تـوانِ یکـی مثِ مـن ، خـارج ـه...! فقـط مـی تونـم آرزو کنـم ...

+ آقا ! امتحـان ـا رو قشـنگ گــــند زدم... ! گـــند !: | واقعـا" چـه وضعـش ـه!؟ :| گـزینـه دو ـم داشتیـم امـروز... بـاز ایـن بهـتـر بـود...! :-<

مـلاک ـایِ ایـنا بـا مـا خیـلـی فـرق مـی کنــه... غلطـه ! برادرِ مـن ؛ خـواهـرِ من ؛ ایـن قـد نمـره محـور بـودن غلط ـه...! :| نمـی شـه کنـار اومـد خـُ  آخـه....!: - <

+ حـسِّ قشنگـی دارم ایـن روزا... حـس مـی کنـم معنـیِ خیـلی چیـزا رو تـازه دارم مـی فهمـم... بـاز خـوبـه الـان فهمـیـدم.... بـاز خـوبه درک کـردم الـان... دوسـت داشتـنِ آدم ـایِ اطـراف ؛ اول از همـه بـه خـودم حـسِّ خـوبـی مـی ده... خـط زدنِ  بـدی ـایِ آدم ـا بـا خـوبـی ـاشون ، بـه ازایِ دوسـت داشتنـی کـه قـوی تـر از نداشـتن ـش ـه ، چــی از آدم کـم مـی کنـه!؟  بعـدشـم کـه یـه سـری ـا ، انقـدر بـه معنـایِ واقعـی " خـوب " ـن کـه دوسـت داشتن ـشون ، کمـتریـن حـس ـیه کـه مـی تونـم بهشـون داشـتـه بـاشــم...جـدی مـی گم...!

شـاعر مـی فرمـایــد : مـن از تـو رسیــدم ؛ بـه بـاورِ تو... تـو بـودی ُ مـن ؛ بـه گـریـه نشســتم ،بـرابـرِ تو ؛ بــه خــاطـرِ تو ؛ بــه گــریــه نشســتم... بگــو چــه کنــم...!؟

نوشته شده در 90/10/30ساعت 19:27 توسط mLika...!|

 

 

من از تو دل نمی برم  ؛ اگر چه از تو دل خورم

اگر چه گفتی تو رو ؛ به خاطرات ،بسپرم

هنوز هم خیال کن ؛ کنارِ تو نشسته ام

منی که در جوانی ـم ؛ به خاطرت ، شکسته ام

تو در سراب ِ آینه ، شبانه خنده می کنی

منِ شکست داده را ، خودت برنده می کنی

نیومدی ُ سالها ؛ نظر به جاده دوختم

بیا ببین که بی تو ، من ؛ چه عاشقانه سوختم

رفیقِ روزهایِ خوب ؛ رفیقِ خوبِ روزهاست

همیشه موندگارِ من ؛ همیشه در هنوز هاست

صدا بزن مرا شبی ، به غربتی که ساختی

به لحظه ای که عــشـــق را  بدونِ من شناختی

...

+ آهنگِ "رفیقِ خوب " ِ برادر محسن چاووشی ِ این ...!

امروز که مهشید تو آمفی تئاتر به سحر بلوتوث ـش کردُ بعدشم سحر داد ـش به من ( انقدر پیشرفته ایم که مستقیم نمی تونیم به هم آهنگ بفرستیم من ُ مهشید ! :-اِل ) تا خودِ الان هی دارم گوش ـش می کنم... خیلی به حال ُ روزم نزدیک ـه...خیــلی !!

+ خوب روزایی ـن این روزا ! می شه تو فاصله یِ بینِ لحظه ها ، فرصتی واسه لبخند زدن پیدا کرد هنوز ! : )

+ کــی واقعن حوصله یِ امتحان ـایِ ترم ُ داره!؟ : - ؟ جز ریاضی ، حتی مباحثِ درس ـایِ دیگه رو ـم نمی دونم ! ( ریاضی ، مباحث ُ می دونم ، ایده ای برایِ مسائلِ مباحث ندارم !:دی :-"! )

+ چقدر باحال ـه که یک هفته ، هرلحظه یِ دردی بکشی ! سردرد... چشم درد... دل درد... حتی در بعضی مواقع ، فکر درد !:-؟

+  حس می کنم هندزفری ـام ُ از خودمم بیشتر دوست دارم... ! :-؟

اون یه مدّتی که خراب بودن ، قشنگ حسِّ مفلوکیت داشتم ! ( نه که الان ندارم !؟:-" )

+ تازه فهمیدن به جز تو ، حرفِ هیشکی خوندنی نیست

آدما میان ُ می رن ؛ هیشکی جز تو موندنی نیست

من ُ از خودم رها کن ؛ تا دوباره جون بگیرم

خسته ـم از ، این عقلِ خسته

من می خوام جنون بگیرم !

( با اجازه یِ مهشید خانوم !:دی ! )

 

نوشته شده در 90/10/02ساعت 18:10 توسط mLika...!|

به هر حال ؛ وب ـیِ که هیچ گونه حوصله ای برایِ آپ کردن ـش موجود نیس !:-"

خدایی اصن حوصله نوشتن ندارم !:-":-اس

به قولِ سحر اتفاق ـم زیاد می افته ـا ، امّا کلا" میام خونه ، حالِ نوشتن ـشون ُ ندارم.( شرمنده یِ اخلاقِ ورزشیِ تمامِ دوستان نیز می باشیم در این بین !:دی )

حالا شایدم یه فرجی شد ، نوشتم  یه چِرتی ـا ! خدا رو چه دیدین !:-"

+ الـسّــلامُ علیـــکَ یــا ابـاعَــبـدِاللـّـه... !: )

نوشته شده در 90/09/06ساعت 21:6 توسط mLika...!|

 با توجه به درخواستِ دوستانِ ارجمند ، می ریم که داشته باشیم ۲ هفته از سری ماجرا هایِ ۱.۶ !:-"

**

ما و زنگ هایِ فیزیک ـی که بی صبرانه در انتظارِ رسیدنش هستیم...!: |

ذکرِ ما ۱.۶ ـی ها در بابِ دبیرِ فیزیک : شاید این زنگ نیاید.... شاید ....!۸->

سوتی نامبر وان : >  :

این است علاقه یِ ما به فیزیک ُ معلّم ـش :

شهاب فر : بچه ها ! اینجا انرژیِ جنبشی ۰ ـه ! ؛؛ )

شکوفه : خانوم مثه شعورِ شما !؟:-اِل

- حالا مثلا" می خوای بگی منم فیزیک!؟:-اِل

- ای خانومِ جنبـــــش! /: )

- نه ! نه ! از کجا معلوم !

- بچه ها! به هر حال سوالیِ که مطرح شده ُ در جوابش پاسخی هم داده شده !:))

- آها! راس میگی من خودم وقتایی که مطرح می شدم ، در پس ـم جوابی هم داده می شد !:-"

- بابا !:(((((( =)))))

**

- خانوم ! از ضریب جهشی در صنعت چه استفاده ای می شه !؟:-دبلیــــو!!!

- اِواااااا!؛)) چرا تا به حال به فکرِ خودم نرسیده بود که راجب ـش فکر کنم !؟ ؛ ))

- خانوم به هر حال سوالی ـه که خودتون دادین. خوشحال میشیم جوابشم بدونید ازین به بعد !:-اِل

- ؛؛ )

- شواهد نوید دهنده یِ این هستند که انگار خانومِ شهاب فر فعلا" حاضر به پاسخ گویی نیستند !:-اِل

نادیا اومده یه جک بگه =))) ! وای مدلِ گفتنش ُ تصور کنین != ))

- یه بار یه سیب ِ می ره زیرِ درختِ سیب ، یه شاخه میفته تو سرش ، می گه آآآآآخ ! ؛؛)

ینی صحنه عالی بود !:اُ کلِّ کلاس نشستن کفِ زمین !=))) حالا مسئول آزمایشگاه اون وسط مونده بود که ادامه یِ زنگ ُ با این افراد چجوری قراره سپری کنه!=))

شهاب فر ـم که : ؛؛ ) !

***

زنگِ انشا !=)))

کلا" همه در حالِ اس بازی ـن . بعد چند مین یه بار یه چی می پرونن :

دبیر (اُهـــُ !!! ) : بچه ها ! کتابی که می خوام معرّفی کنم ، اسم ـش " مو مو " ـه ! ؛؛ )

- نه ! نه ! نچ !  اخه من می خوام بدونم ، شما خجالت نمی کشین !؟ این چه کتابی ـه!؟ هان!؟:-اِل

مثلا" ما بریم کتاب فروشی ، بگه چی می خواین !؟ بگیم " مو مو" !؟:-دبلیـــو

- مگه خوندینش  !؟:-اس :-اس قشنگه ها !:-اس

- خانوم مگه آدم چیزی که خودش بنویسه رو هم می خونه !؟ : >

( جونم تواضعِ کلاسی !=)))  )

- کی اینجا به من گفت براش کتاب معرّفی کنم!؟

زینب : من ! من !:-"

- شما!؟ پس چرا پشت سریات حرف می زنن !؟:-دبلیــــو!

کلِّ کلاس : جونم بررسی !=))))

***

خانومِ عفاف ُ مقررات :

- سرِ کلاسِ شیمی نمی شه اشغال بندازی تو سطل !

- می شه پاک کن ـت رو بدی!؟

- آهااااان! اینا هاش ! عزیزم. تو واقعا" فکر کردی کلاس جایِ پاک کن دادن ُ گرفت ـه!؟: )

- می خوام امتحان بگیرم !

- ببینید خانوم! یک سری نکاتی هستند که حائزِ اهمیت اند ُ اینجانب خودم رو مسئول می دونم که به سمعُ حضورتون برسونم ! شواهد ُ مدارک همه نوید دهِ این می باشند که اگر امتحانِ شما به روزی دیگر مُکول شود ، هم برایِ اینجانب و دیگر دوستان و هم برایِ شخصِ شخیصِ شما ، خالی از لطف نخواهد بود ! : )

- باشه !: ) پس برگه ها رو بذارید که من امتحانِ این دفعه رو بگیرم ، بعد دفعه یِ بعدی هم امتحان بدین !: )

- خانوم ! از شواهد ُ مدارک چنین به عمل می اید که شما چیزی حالیتون نیس در واقع! :-اِل

****

باو معلّم ادبیات ـمون عالیه !:-اُ :-ایـــــکس !!!

یه سری برگه یِ غم نامه یِ رستم ُ سهراب داده ، بالاش زده علامه حلّی :

- خانوم این برگه ها چه خوبن ! ؛؛ )

- آره خیلی ! فقط نا محرم ـن ! حواستون باشه دستتون باهاشون تماس پیدا نکنه ! ؛ ))

- عب نداره خانوم ! اینا برادرن !:-"

- آره ! اتفاقا" خودشونم مشکلی ندارن !

- بابا خانوم !=)))

( شایانِ ذکر است که دبیرِ مذکور به طرزِ معجزه آسایی ۳.۶ ـی حرف می زند و ما در پیِ یافتنِ سوابقِ تحصیلیِ ایشان می باشیم !: >   )

***

و چه می کند این دبیرِ زبان با این جُک کلَس هایش !: >>>

نوروزیان : خب! به من بگو مینا که می خوای در آینده چه کاره بشی !؟

- می خوام برم ببینم تو هنرستان چکار می کنن!:-؟

- اِ اِ! ساکت ببینم ! مگه اینجا جُک کلَس ـه !؟:-اِل

- خانوم ببخشید  دقیقا" چیه هنرستان جُک ـه!؟ :-دبلیــــو

- این بَد نُیز ها اصلا" مناسبِ کلاس نیستن ! دیگه تکرار نشه !

حالا هلیا مقنعه ـش ُ شکلِ معلم ـه سر کرده ، من یهو نگاش کردم زدم زیرِ خنده !!!

- =)))))) واااای!=)))

- عزیزم ! اینجا که جایِ خنده نیس ! اینجا کلاس ـه ! دو یو نُ ایت !؟ : )

- بله !:-اِل ادامه بدین !=)))

نادیا دستش ُ انداخته رو شونه یِ من :

- اِ اِ! این چه مدلِ سر کلاس نشستن ـه !؟ مگه اینجا جُک کلَس ـه که هر کار می خواین می کنین !؟

نادیا : ببخشید خانوم اجازه هس ما بمیریم الان !؟

- نه عزیزم ! من می خوام کلاسمون کاملا" شاد ُ مفرّح باشه . فکر می کنم که تا الان هم بوده . نه!؟ ؛؛ )

کلِّ کلاس : تو که راس می گی !:-اِل

- ساینا جان ! مثِ من مثال بزن : آی پرُواید یو ویت مانی ! ؛؛ )  حالا تو یه جمله یِ دیگه بساز !: )

- هی پرُواید هِر ویت مانی ! ؛؛ )

- اِکسِلنت عزیزم !اکسِلِنت !: >>>

- ساینا جان حالا یکم اگه خلاقانه هم بـــــود... ( اصن لهجه ـش قابلِ نوشتن نیس !=))) شرمنده !:دی ! )

***

و این ما هستیم ُ احترام ُ ارزش ُ خانومِ ساویز !: >>>

- بچه ها ! من اگه گوشی دستِ کسی ببینـــم ...!:اِل

- زهره! اس ـام ُ نخون. برو تو ایمیج !:-"

- نه ! می خوام آهنگ گوش بدم !:دی

- من نبینم دانش اموزی با تاخیر سرِ کلاس بره !

نادیا : بچه ها من امروز تو خواب فهمیدم که قراره زنگِ آخر دلم درد بگیره ! از الان برم بهداشت !؟:-؟

- من هیچ وقت بی اجازه واردِ کلاس نمی شم !

- خانوم پَ او دفعه من بودم یهو در رو باز کردم رفتم زیرِ در لولا ها رو وصل کنم؟ :-اِل ( + ۱.۶ تا چند روزِ پیش نه در داشت و نه پرده !:))   )

- من مثِ سایه می یام غافل گیرتون می کنم ! : >

- ساویز شبح ! هی هی ! حالا ساویزِ شبح ! هی هی !

- ازتون ممنونم که به حرفام گوش کردین !

- قابل نداشت فقط حرفِ مفت زیاد زدی تا اونجا که من یادمه !:-؟

 ***

و رابطه یِ وسیعِ ۱.۶ ـی ها با موجوداتِ عالم هایِ دیگر :

خانوم رحمتی : مثلا" شیطون بهتون می گه که بابا نماز چه الان بخونی چه ۲ ساعت دیگه ، قبوله ! ولش کن بابا !:-جی

- نه ! خانوم به من اون دفعه گف کلا" نخونی دلت پاک باشه هم حلّه !:-؟

- حالا من اون روز هی می خواستم بخونم ، نمی شد ؛ نگو کارِ این ور پریده بوده !:-؟

- باریکلّا خانوم رحمتی ، چه تو کارِ بازارِ اجنّه جات ـن !:-؟

- والّا من اگه شیطان بودم ، یه سیستمِ دیگه ای عمل می کردم !: >

***

فعلا" همین ـا یادمه والّا !:دی فکر می کنم بهش هی اضافه می کنم حالا !:دی

+ و خدایا ! آیا واقعا" عشقی بالا تر از پرسپولیس آفریده ای!؟:-؟

+ از چی بگم ؟ از یه دلی که فقط نصف ـش دل ـه !؟  یا عمری که نصف ـش اشک ـه ؛ نصف ـش گله !؟

اضافه شده :

+ و به چه چیز هر روز می تواند اضافه گردد ؛ جز عشقِ من به پرسپولیس ـم !؟: >>

نوشته شده در 90/08/07ساعت 22:24 توسط mLika...!|

 

 

+و آپ می کنیم !: >

باو فک نکنین سوژه نیس واسه نوشتن ! اتفاقا" هس ! امّا نمی دونم من حوصله یِ نوشتن ندارم يا، یا انقد زیادن که یادم می ره != ))

+ دوس می دارم دبیرستان رو...!:> امّا دقیقا" احساس می کنم اگه همین روزا نَـرم راهنمایی ، دق می کنم...! دلم یه جایِ آشنا می خواد...خیـــلی آشنا...!: |

+ بابا! این چه وضعیت ـه ما داریم آخــــــــــه! :-اُُ هیـــــــــــــــــــچ کودومِ تکالیف ُ هیــــــــــــــچ کَسی تو خونه انجام نمی ده ! بعد دقیقا" صُب تو مدرسه ـم کَسی انجام نمی ده چیزی ُ !!!

مثلا" برنامه یِ کاریِ ما اینه دقیقا" ( مثلِ امروز ! ) :

 صُب در فاصله یِ نواخته شدنِ زنگ تا حضورِ معلّم در کلاس ُ کمی ـم بعد تر : تکالیفِ همان زنگ ( شیمی بود امروز ! ) !

 حالا می گذریم ازین که یه سری ـامون اصن نداریم پلی کپی ـایِ تکالیف ُ! و اگر همه چی به خیرُ خوشی بگذرد ، ما در نیمه یِ دومِ زنگِ اول ، شروع به حلِّ مسائلِ ریاضیِ زنگِ دوم می کنیم !:>

 زنگ تفریح ُ حال کرده ُ در اواسطِ زنگِ ریاضی ، می رویم سراغِ مشق هایِ عربی ! حالا اگه خیلی شانس داشته باشیم ُ زنگِ آخر بیکار باشیم ( بیکار = فارغ از انجامِ تکالیف ! ) می شینیم برایِ انجامِ کارهایِ فردا برنامه ریزی می کنیم !:-"

کلا" اصن خودمونم تو کف ـیم که چرا هیچ کدوممون حوصله ـمون به انجامِ تکالیف "در منزل" نمی کشه !:-"

حالا جالب ترین قسمتِ برنامه اینه که یکی از معلّم ـا دفترِ یکی دیگه رو از زیرِ دستِ یکی دیگه بکشه !

خلاصه وسطِ برنامه وقفه میوفته چون همه به احترامِ اون یه نفر ، سفید می ذارن برگه ها رو !:>=))

اصن بساطی ـن این تکالیفِ شتر سوار !:-"

+ دوستان! یک ماه از سال گذشته ، وضعیتِ اینباکس هایِ ما :

- کاری داریم فردا!؟

- برنامه چیه!؟

- چه کوفتایی داریم فردا!؟

- فردا غلطِ خاصّی باید بکنیم!؟

عزیزان! خواهشا" یه آدمِ خیِری یه برنامه کپی کنه بزنه به درِ کلاس !=)) ما هنوزم نمی دونیم فردا چی قراره داشته باشیم ! ( آخه با برنامه ریزی می خوایم درس بخونیم !؛؛)  )

بابا ! می زنیم تو کارِ حدس ُ گمان ؛ به این شکل :

- چی داریم امروز!؟

- نمی دونم ! فیزیک که زیاد داشتیم...آها! زیست ُ خیلی وقته نداشتیم ؛ احتمالا" اونه ! انشا هم بهش میاد امروز باشه ! حالا ریاضی ـم که همیشه هس !:-"

اصن انقد دقیقیــــــــــــم!:-"

+ وااای! وقتی سرِ کلاس یهو برمی گردی به سمتِ بچه ها ، قیافه ها عالیه !=)) اصن عالیه !=)) مخصوصا" وقتی معلّم داره شتر سواری می کنه !=))

+ چقد این روزا من شارژ می خرم !:-اُ کمکِ مالی دوستان !:-اس

+ با تغییرات کنار اومدم...همه رو قبول کردم...اونا هم قبول ـم کردم...آرومِ همه چی...

احساس می کنم چقد یه سری ُ دوس دارم...!

+ هم سرویسی ـام عالی ـن ! بیتا !:-ایـــکس ! کلا" سرویس ُ خیلی دوس دارم !:>>>

راننده ـمون ـم عالیه !کلا" داریم بحثِ فوتبالی می کنیم...!:دی

+ورودی ها عالین !:-ایکس نمی دونم چرا هرکی میاد قاطیِ ما ؛بیچاره می شه !=))

خیلی دوس دارم یه سری از ورودیا رو ! از جمله سحر ُ کیمیا ! :ایـــکس!

+ پرسپولیس !: | آی لاو یو ! لامصّب نکن اینجوری آخه !!!

+ : ) : ) : )

+ تو رویِ تو ؛ دنیا بود... من؛ پشتِ تو جنگیدم...!: )

نوشته شده در 90/07/24ساعت 21:2 توسط mLika...!|

:-؟ دبیرستان خوبه ! خیـــــلی خوبه !

امّا من تو این چند روزه همه ــش بهش می گم : " خوبی! می شه دوست داشت ! خیــــلی زیاد ــم می شه ! منم دوست دارم. اما بشین ؛ تا مثِ راهنمایی بشی واسه ـم !: | : > "

همه چی مثِ قبلِ ... همه چیِ همه چی ــم که نه ! حداقل بیشترِ ماها مثِ قبلیم... یه سری ــا عوض شدن. امّا باز ــم خوبه ُ خوب ــن.عوض کــه...می گن واسه جوِّ دبیرستان ـه... من نمی دونم چیه والّا !هرچی هس ، حسِّ خوبی بش ندارم. امّا این روزا رو دوس دارم. : )

"اینجا روزا با همون سرعتِ راهنمایی می گذرن... اما ثانیه ها تو یه محیطِ کوچیک تری خلاصه می شن.

تو یه محیطِ خیـــلی کوچیک تر. یه جایی که هرچی گذشته ، به تعداد افرادش اضافه شده ُ از مساحت ــش کم ! 

اینجا کلاس ــا کوچیک تر از راهنمایی ــن ! امّا ما ۳۳ نفره توشون جا شدیم !:-" تخته ها وایت بورد هم هسّن. امّا خوشبختانه معلّم ها ــم مثِ ما با تخته هایِ گچی حال می کنن. ما هنوز رو تخته هایِ گچی خاطره می نویسیم... : )

امسال پنجره یِ کلاسمون رو به حیاط ـه... رو به یه درختِ خوشگل ! اینجا تو زنگ ــایِ درسی ، زیاد از حیاط صدا نمیاد ! همه به این نتیجه رسیدن که باید به حقوقِ یک دیگر احترام گذاشت !!!!

اینجا فرقِ سایه ُ آفتاب چیزی فرایِ تفاوتِ روز ُ شب ــه ! حیاط دو دسته می شه زنگ ــایِ تفریح : نصفی حیاطِ خلوتِ آفتابی  که حتّی پرنده هایش هم پر زدن ُ رفتن ، نصفی غلغله یِ مقنعه هایِ طوسی ُ مشکی ُ سورمه رویِ چند وجب سایه یِ نا قابل !

اینجا صدایِ زنگِ نجات بخش ُ گاهی نفرت انگیزِ ما ؛ خارجکی ــست !:-" اهنگِ جُرج مایکل ! اولش ــه. همونی که اولِ آن شرلی می ذارن . و نظراتِ ما به این آهنگ چنین عوض شده است که :

ساعت ۱۰ ــُــ ۳۲ دقیقه  ؛ زنگِ ریاضی:

 (صدایِ آهنگ می آید ! )

ـ وااااای ! جورج الهی فدات بشم ! تو همیشه فرشته یِ نجاتِ مایی !!!

- جرج ــه خومه !

- من آنشرلی ــم بابا ! واسه من خونده !:-"

و گاهی : ۹ ـــُ ۱۵ دقیقه :

وقتی که خانومِ تهرانی با جارو مارو به سمتِ داخل راهنمایی می کند !

- ای بی جرج بشم الهی !

- خانومِ تهرانی ، بذار آهنگ ُ گوش کنیم !

- حالم از هرچی لاو سانگِ بهم می خوره !

اینجا وقتی توپ برمی داری ُ والیبال بازی می کنی ، همه نگاهت می کنن ! باید خیلی حرفه ای باشی !  و تمام مدّت توپ را در هوا نگه داری.اخه ممکنِ حینِ بازی کردن ، یه گروهی بیان بقلِ پایِ تو بشینن ُ توپی که تو سرشون می خوره رو به همراهِ تو فوش بدن ُ تو نمی نمی تونی بگی یه جایِ دیگه بشینید خب !

اولا" که جا نیس! دوما" که می خواستی جایِ والیبال چارتا کتابِ علمی بخونی !:-"

تازه اگر هم توپ ــت بیفته تو جوبِ پایینِ آب نما  ( آبی که به وضوح می توان مرگ رو توش دید ! ) باید بشوری ُ با مانتو  خشک کنی ! آخه اگه بندازی هوا ُ آبش بپاشه به ملّت ، اصن عواقبِ خوبی در انتظارت نیس !!!

اینجا واسه پیدا کردنِ واحد ها باید برنامه ریزی کنی که کی راه بیفتی ُ چقد ول بگردی ُ کی برسی به مقصد ! کروکی هایِ داده شده نیز به درد نمی خورند ! باید خودت بگردی تا پیدا کنی !

اینجا جایِ کافی برایِ تدریسِ دروسِ معیّن شده وجود ندارد ! هر کلاسِ بی جا ُ مکانی منتقل می شود به سایت ! مثِ همین کلاس زبانِ ما!!

کلاس نیس ؛ امّا تا دلت بخواهد معلّم پیدا می شود ُ عوض می شود ! حتی برایِ صرفه جویی در وقت ، معلّمِ اجتماعی ، زین پس مهارتی درس می دهد !

اینجا کیلویی اردو می برند ُ دمشان هم گرم !: > ما این هفته جمعه به اتفاقِ جمعی از دوستان می رویم قم !

اینجا معلّم هایِ باحال زیاد دارد ! ما نیز مثلِ همیشه در آنها به دنبالِ سوژه می گردیم ُ باز هم  دمشان گرم که زنگی نیست که مارا دستِ خالی رهسپارِ حیاط کنند !!!

اینجا رابطه یِ میان پایه ای خوب است ! گاهی ما سومه هایِ قدیمی  را می بینیم ُ گاهی مقنعه سیاه ها می گویند که " این  چه قد آشناس !؟:-؟ "

اینجا در ها ازون پنجره کوچک ها ندارند ُ کسی از درونِ کلاس با خبر نمی شد. مخصوصا" کلاسِ ما که درش یک کم گیر هم می کند ُ طرف تا در رو باز کند ، همه چیز به صورتِ کلاس در می اید !

اینجا ما هر زنگ در حالِ خوردن ـیم . به همین دلیل میونه ــمان با مسئولینِ بوفه از همه بهتر است. او جنس هایش را به ما غالب می کند ما هم از مرگ نجات پیدا می کنیم . رابطه ای کاملا" منصفانه!

اینجا باز هم ۱.۶ را کلاسِ " رو هوا " می نامند ُ هرچه ما می گوییم که اشتباه می کنید ، تنها منفی می دهند !:-"

ما اینجا با وی.جی هایمان ارتباطِ خوبی داریم. تنها آن ها هستند که انگار از ما می ترسند !:-؟

ما اینجا هم سعی بر این داریم که وسطِ حرفِ معلبم نپریم. امّا چه کنیم که این معلّم ها هستند که یک بند حرف می زنند ُ ما را وادار به انجامِ این عملِ دور از ادب می کنند. :|

ما امسال هم با معاونِ پایه ِ ــمان رابطه یِ خوبی داریم ُ برایِ اینکه یک موقع با ایشان برخوردِ بدی نداشته باشم ، سعی می کنیم که کلا" برخوردی پیش نیاد و وقتی ایشان را می بینیم ، به سلام ــی اکتفا کرده ُ با خود راه هایِ میان بر را برایِ اینده مرور می کنیم !

ما اصلا" سعی بر این نداریم که چهره ــمان را از حالتِ دخترانه خارج کنیم تا خانومِ ساویز به ما یک هفته فرصتِ ادم شدن بدهد. و اصلا" هم آستین هاــمان را مثلِ رخت شور ها بالا نمی زنیم ُ نخ هایِ بی قواره را به انها آویزان نمی کنیم !

ما بچه هایِ خوبی شده ایم. دبیرستانی هایِ خوبی که هیــــچ مطابقتی با جایگاهِ فعلی ــشان ندارند !:دی

حتّی دیگر گوشی هم نمی آوریم. یعنی اگر هم بیاوریم ، دیگر سرِ کلاس آهنگ گوش نمی کنیم. اگر هم گوش کنیم ، حتما" سرِ زنگِ درس هایِ خواب آور بوده است. اگر هم یک وقت سرِ زنگِ ریاضی صدایِ آهنگی از کلاس شنیده شود ، همه حق را به آن دوستِ عزیز می دهیم. حتما" بحثِ مهمّی نبوده است. اگر هم بوده است، شاید او درس را پیش خوانی  کرده است ُ اگر هم نکرده است ، حتما" این قابلیت را دارد که همزمان چند چیز را با هم گوش کند ! کسی چه می داند ! ما که اهلِ قضاوت ُ این جور حرف ــا نیسّیم !:-"

ما اینجا هم همان جمع هایِ دوستی را داریم ُ با آنها حال می کنیم. به هیچ کس ُ هیچ چیز هم اجازه نمی دهیم که ما را از هم جدا کند. مثلِ کلاس بندی ها که نتیجه اش همانی شد که اگر لیست را می دادند دستِ ما می شد !

ما الان ۱۰  روزی می شود که در حالِ گذراندنِ لحظات در این شرایط هستیم ُ گله ای هم نداریم.

نه از زمان... نه مکان ُ نه هیچ چیزه دیگه ای. می گذرونیم ُ خاطره می شویمُ همینش خوب است !: > "

+ دوستان ! هم یه کم سعی کردم ادبی بنویسم جمله ها رو ،  یه کم ــش هم محاوره ای شد!:-" ! خدا رو صد هزار مرتبه شکر که خانومِ جلیلی ( معلّم ادبیات ! ) اینجا نیس ! وگر نه به خاطرِ لطمه ای که به پیکره یِ ادبیاتِ فارسی وارد ساخته ـتم ، بهم لی لی می داد !:-" "دی

+ تو ادامه یِ مطلب ، احتمالا" هر دو هفته یه بار سوژه هایِ تاپ ُ می ذارم !:-؟

+ اینم وصفِ حالِ ما واسه دوستانی که می پرسیدن " دبیرستان چطوره !؟؛؛) " اینجوریه فرزندان !:-"

+ بر قرار باشی ُ سبز ؛ گلِ من تازه بمون . نفسم پیشکشِ تو ؛ جایِ من زنده بمون...: )

نوشته شده در 90/07/12ساعت 20:43 توسط mLika...!|


آخرين مطالب
» جنوبِ آسمان...
»
»
» مــا نیــز مــتــولــد مــی شــویــم حتــی...!
»
» : )
»
» دو هفته سوتی به صورتِ پــــی ـا پـــی !: >
» دبیرستووون!!!!
» روزایِ اولِ دبیرستان !:دی

Design By : Pichak