هرچی که بخوای ...
کلاسشان تیکه بپرانی , تا آخرش هم تو را با منفی ای که
هیچ وقت نمی دهند تهدید می کنند. خانوم رفیعی: پرستو بخون پرستو :......
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی ...... هر هر هر
صدای شلیک خنده خانوم رفیعی را متعجب می سازد : چی شد؟ من : خانوم می گم این حافظ هم چه بلا بوده ها ساقی و مطرب و می ...
همه می خندند . من: چیز دیگه نمی خواد ؟(در حالی که می خندم ) شکوفه : خانوم این شعر های حافظ هم همش منحرف بالای 18 ساله ... باز هم همه می خندند... وخانوم رفیعی سعی می کند مارو متقاعد کند که از یه جهت دیگه به شعر نگاه
کنیم ودر واقع منظور او مستی برای خداست.... به هر حال فرقی نمی کند و ما
همچنان می خندیم ... یا مثلا سر کلاس زنگ تفریح که خورده بود من و رژین داشتیم والیبال بازی می
کردیم که من توپ رژین رو وقتی تو دستش بود شوت کردو وخورد به سقف . من که
خیلی خوشم اومده بود به رژین گفتم یه باردیگه اونم توپ را دو دستی جلوی من
گرفت.
منم همین که اومدم شوت کنم یهو خانم جمعه ای وارد شد . من با یک پا که به حالت شوت بود از بقل روژین کنار اومدم و روژین هم که توپ رو هنوز با دو دست
جولویش نگه داشته بود مستقیم به سوی خانم رفت وگفت داشتم می یومدم که
تحویلش بدم وهمان طوری توپ را جلوی ناظم گرفت و خانم جمعه ای با تعجب ودر
حالی که داشت از بالای عینکش او را نگاه می کرد گفت :این ادبت منو کشته ...
و در آن زمان همه زدندن زیر خنده و رژین چپ چپ به من که از خنده ریسه رفته
بودم نگاه کرد (خودش هم می خندید). سر هر کلاسی که من و ریحانه و شکوفه و مهسا باهم شروع به حرف زدن کنیم کلا
دیگه کلاس می ره هوا... خانوم رفیعی : خب کلمه ها رو معنی می کنیم ... بچه ها همه می دونید قاچاقچی
یعنی چی دیگه ؟ ما:بــــــــــــــــــــــــــــــله _خب پس ..
من با حالتی جدی می گویم خانوم معتاد را هم استثنا می دونیم و نادیا به
صورتی که معلم متوجه نشود ادای تزریق کردن را در می آورد من که به شدت جلوی
خنده ام را گرفته ام به سوی معلم بر می گردم و با کمال تعجب می بینم که از
خنده غش کرده است .
به پرستو نگاه می کنم با حرکت لب هایش می گوید که چقدر بد می خندد.
من هم که با او موافقم به این نتیجه می رسم که دیگر او را نخندانم . خانم جمعه ای : خب بذار ببینم ملیکا تو قدت با مهری چقدر تفاوت داره.و من
بلند میشم.
: خوبه تو بیا پیش شکوفه . من که متعجب شده بودم در حالی که خوشحال بودم
با بی تفاوتی رفتم پیش شکوفه یهو شکوفه گفت: ایول ملیکا تو اومدی اینجا . و
مهسا و مرادی کلی ابراز خوشحالی می کنند که نا گهان خانم جمعه ای متوجه
کاری که کرده می شه و با عجله می گه : نه نه نه تو برو بشین سر جای قبلی ات
. بدتر شد کیا رو پیش هم نشوندم من که اصلا نمی خواستم بر گردم گفتم : نه
خانوم اینقدر جام خوبه تازه از اونجا هم
بهتر می بینم.(یک میز عقب تر بود ) خانوم: نه اصلا دیگه این عقب چی می شه . شکوفه : نه خانوم ما که حرف نمی زنیم _آره می دونم . تو هم بیا سر جات . بعد از کلی بحث دست از پا دراز تر می
شینم سر جای قبلیم . وبا حرص به ناظم نگاه می کنم سوژه زیاده حالا بازم می گم تو پست های دیگه .....
فعلا......
صاحب مهربانم را ..... او همیشه مرا در بر می گرفت با من می خوابید. با من حرف می زد . با من زندگی میکرد.. ومن نیز تنها برای او زندگی می کنم . شاید به ظاهر یک خرس کوچک اسباب بازی زندگی نکند ولی هیچ کس نمی داند که زیر این پارچه ها و پنبه های داخلم چه می گذرد . من همیشه لبخندی به لب دارم . حتی اگر ناراحت هم باشم همیشه می خندم . تا اگر او ناراحت است با دیدن لبخند من غمش را از بیاد ببرد. ملیکا من رو وقتی کودکی ۴ ۵ ساله بود از مادرش هدیه گرفت . از آن روز ما دوتا باهم شدیم دوتا دوست خوب . با هیچ وقت باهم قهر نمی کردیم . باهم خاله بازی می کردیم . می خندیدیم و... حتی وقتی از کسی عصبانی می شد نیز با من که حرف می زد حالش بهتر می شد. وقتی نقاشی می کرد مرا کنار دفترش می گذاشت و از من در مورد نقاشی اش سوال می کرد . من معمولا روی تختش می خوابم کنار خودش . شب ها چراغ را خاموش نمی کرد . می گفت که من از تاریکی میترسم . اما من می دانستم که بهانه می آورد . ولی چیزی نمی گفتم . نمی خواستم از من ناراحت شود. سالهای سال است که ما باهمیم . کم کم دارد بزرگ می شود . چند تایی از عروسک هایش را جمع کرده است وجای آنها را کتاب های قطور پر کرده اند . ولی من سر جای خودم هستم. دیگر کم تر با من بازی می کند . کار های زیادی برای انجام دادن دارد . درکش می کنم . همین که هنوز من را دور نینداخته است دنیایی برایم ارزش دارد. من هر روز به تماشای او می نشینم و رشد کردنش را نگاه می کنم . عجب دنیایی دارند این بچه ها . وچه قدر آدم ها وقتی بزرگ می شوند از خاطره هاشون دور می شوند. از عادت هاشون.... دیگر آن نگاه شیرین وشیطان کودکی هایش از پشت پرده ی نگاهش دیده نمی شود . ما عروسک ها به خنده های بی دلیل نقاشی شده عادت داریم . ولی الان چند وقتی است که دلم می خواد که کاشکی او می توانست غم های من را صدایم را و درد دل هایم را از شت این نقاب ببیند. شب ها خسته به رخت خواب می آید حال این که مرا بردارد ودر بر بگیرد را ندارد . ومن با امید به شبی که خسته نباشد بی صدابه او شب به خیر می گویم . .......................... من او را دوست دارم و خواهم داشت حتی حالا که در کارتنی تاریک در انباری خاک می خورم. ................ این صدا از پشت آن درختان کنار رود است . آره .... همین جاست . صدا بلند و واضح می شود . ایمان دارم که این آهنگ ساختگی نیست . چون طبیعی است. چون از صدای شرشر آب رود از بادی که برگ درختان را به لرزه در می آورد . از نغمه ی بلبل ها و گفت و گوی حیوانات و از رقص گلها ی رنگی بلند می شود. عجیب است .. این صدا صدای سرودی با طراوت است. تازه به نظر می آید اما. . . .. بوی گذشته می دهد . رنگ حال به خود گرفته است و برای من از آینده می خواند. برای من از آرزو هایی می خواند که حالا در روز های سپری شده در عمرم گم شده اند. اما امید وارم می کند که به آنها می رسم . امید وارم می کند.............. سرشار از زندگی هستم . بوی بودن را احساس می کنم . هر لحظه برایم آشناست اما انگار در رنگین کمان تازگی های باورم غرق شده است. این سرود همچون معجزه ای هر چیز اطرافم را زنده می کند .. در این سرود جایی برای سیاهی وجود ندارد . همه جا رنگ است و رنگ . من عاشق این سرود هستم ... این رنگ ها وتصویر ها تا کی به همراه این نغمه می رقصند؟ شاید تا اغازی بی انتها ........ در رود خانه روز ها ماه ها و فصل و سال هایی که پشت سر گذاشته ام مثل آب روان می روند . صدای خنده ها و گریه هایم از ته رودخانه به گوش می رسد . احساس می کنم که آنها هم با این سرود دلنواز همراه اند . چون گریه هایم دیگر ناراحتم نمی کنند بلکه آرامش بخش اند و خنده هایم نیز بیش از پیش مرا به وجد می آورند. پرم می کنند ار انرژی .... از زندگی لابلای این امواج نرم گوش را به صدای باد فرا می دهم . بالای تپه کنار رود خودم را به آبی آسمان می سپام تا سبزی چمن نیز مرا به ان بسپارد. تا پرواز کنم ............. سبزی برگ درختان ........ انوار طلایی خورشید ....................... آب آبی.......................... گلهای رنگی .پرندگان سبک بال ............. حیوانات درنده واهلی.............. خنکای نسیم .............. این سرود پایان پذیر نیست ...... این سرود............................... سرود زندگیست.................. در روزگاری که انگار رویاییست دوست داشتنی .... رویایی زیبا ..... رویایی کوتاه........ چند سال پیش در کنار عروسک هایم در کنار قابلمه ها و قاشق های پلاستیکی احساس پرواز می کردم . من مادر می شدم و عروسک هایم همه کس . وقتی باهاشون حرف می زدم طوری شاد می شدم که انگار لب های بسته ی آنها با من از امید حرف می زند . از کودکی می گوید . از طراوت می گوید . از پاکی ای حرف می زند. پاکی ای که انگار در این دوران همیشه با من است. در دلم است . در قلبم است. روز ها می آیند و می روند. دیگر عروسک ها کم کم از کنارم پراکنده می شوند. می روند . کجا؟ شاید پیش کسی که دارد کودکی را تجربه می کند کسی که دیروز من است و من هم فردای او. نوجوانی از راه می رسد همچون آبنباتی شیرین که وقتی در دهان می گذارم . ذره ذره آب می شود. طعمی دلپذیر دارد. حال و حوایی تازه . با خنده ها و ورجه وورجه های این سن همراه است . با روز های گرم تابستونی ای که پشت تور والیبال هر لحظه زیبا تر می شوند. توپی که در دست دارم را به دقت نگاه می کنم . چه آشناست . مثل همان توپ قرمز و کوچو لوییست که با لا می انداختم . می گرفتمش و دوباره می انداختم . همانند سنگ گرد لی لی است که چقدر برایم ایستگاهش مهم بود. حالا که توپ را پرتاب می کنم فقط برایم مهم این است که از تور رد شود . از مرز برود به هر جا که می رود برود. از مرز کودکی ام رد شود. چه آرزو هایی دارم . چه خیالاتی هر شب قبل از خواب در گنجینه ی آرزو هایم رو باز می کنم . دونه به دونه وارسی شان می کنم. چه زیبا ست . چه زیبا. بستن در هر شب برایم سخت تر می شود . می دوم . تا ته کوچه . بالا و پایین می پرم. بی هیچ محدودیتی . زیر نور آفتاب گرم تابستان. خیس در زیر بارون های بهاری. زیر نور مهتاب . پایین درخت های توت . زیر برگریزان پاییز . زیر کولباری از دانه های سفید برف. در کنار بچه ها می خندم و خاطره هایی رو رقم می زنم . چه حال عجیبی دارم . گاه بی هیچ دلیلی گریه می کنم. اشک هایی گرم و داغ . بعضی وقت ها بی خودی می خندم . قه قهه می زنم . صدایی آشنا . گاه بی هیچ منظوری عصبانی می شوم . زیادی احساساتی می شوم . همه را در آغوش می گیرم . می رنجم . محکم می شوم . استوار می شوم. گاهی.............. ثبت این حالت ها این گریه ها وخنده ها . بی مقصد دویدن ها . آرزو کردن ها . شادی کردن ها . احساساتی شدن ها چه کیفی می دهد . می دانم که یک روز خواندن این نوشته ها خیلی برایم دوست داشتنی می شود . این یاد آوری ها . این خاطره ها. روزی که بزرگ می شوم .در زیر چتر ی که حال و حوایی دیگر دارم . شکل شمایلی دیگر . افکاری دیگر رفتاری دیگر... خواندن خاطره ها چه شیرین است........................ خودی که وقتی بهش نگاه می کنم همان منی باشه که باید باشه. از خودم نبودن خسته شدم . از کسی می پرسم که تو کی هستی می گه این منم دیگه . چه راحت می گی من .تو که تو نیستی تو می خو اهی تویی باشی که دوست داری باشی تویی که بهتره ولی اصلا درک نمی کنی که این تویی نه اون. اینی که در درونته داره می تپه داری نفس می کشه اره اون زنده است ولی چرا پنهانش می کنی ؟ چرا با اسم اون کس دیگری می شوی . آره تو ی واقعی تو ازت دلگیره ازت دوره . توی تاریکی های درونت توی تاریکی های رفتارت گم شده . می خواد بره ولی دلش برای تو بودن تنگ می شه . اون دلتنگه ولی تو اصلا بهش توجه نمی کنی . تو همش در درونت داره زمزمه می کنه که خودت باش. تو می گی اگر خودم باشم که کسی مرا نمی خواهد بزار کس دیگری باشم . کسی باشم که دیگران دوستم بدارند. تو بازهم ازت نا امید می شه . مگه دیگران کی هستند. کی هستند اینهایی که به خاطرشان می خواهی خودت نباشی ؟ همشون در درونشون در حال کش مکشند با خودشون شاید آنهاهم نگران دیگرانند. شاید هم دیگران بهانه اند . بهانه ای برای فرار از خود بودن. حالا اگر تمام این دیگران نباشند چه؟ اگر فقط خودت باشی و خودت . واقعا از درونت خجالت نمی کشی بهش چی می گی می گی که من به خاطر چی ازت فرار می کردم ؟ به خاطر کمسانی که در ضاهر مرا دوست داشتند و در درون همه می گفتند ای بابا این هم که داره نقش بازی می کنه. این که کسی رو دوست داشته باشی و اونیز تو را خیلی عالیه . فکرش را بکن وقتی نقابت رو برداری و خودت رو بهش نشون بدی و ازت دوری کنه .... قابل تصور نیست که چه احساسی پیدا می کنی . بازهم از خودت نا امید می شوی . باز هم ........... شاید اون هم وقتی دیده که تو خودت شدی از ترس اینکه نگه و نشون نده که کیه ازت دور شده . شاید فکر کنه که تو هم از خود او بی زار می شوی . حالا اگه همه خودمون باشیم و نقابی به چهرمون نباشه همونی باشیم که هستیم . بودن چه قدر قشنگ می شه. خودت باش و خودت راببین و حس کن که خودت باشی بودن معنا می یابه.............. روی پله های یه خونه نشسته است . پله های سردی که کم مانده به حال کودک گریه کنند.اما از آنها هم صدایی بلند نمی شود. آهای مردم . من یه مادر می خواهم یه مادری که منو دوست بدارد . آهای مردم صدا ی منو می شنوید ؟ می گویم که از تنهایی خسته شده ام. خسته شدم از این که هر روز بچه هایی را ببینم که دست در دست مادرشون با شادی حرکت می کنند و دست من خالی است . مثل همیشه کسی دست مرا نگرفته جز دست بدبختی و حسرت. نمی دانم لمس کردن دست گرم مادر چه احساسی دارد. من که همیشه دستم یا پر بوده از قوطی کبریت یا از ترس سرما اونارو با دست کش های پاره تو جیبم قایم کرده بودند. خونه چجوریه ؟ اسباب بازی و عروسک چی؟ یعنی بازی کردن با او نا از بازی با تشتک و لاستیک پاره بهتره؟ من که تا به حال با هاشون بازی نکردم نمی دونم شاید خوب باشند. تو بغل مامان آروم شدن قشنگه؟ سر روی زانو ی مادر گذاشتن چه احساسی داره ؟ خوابیدن توی بغلش . بوسیدنش. من که شبا زیر پل جام بد نیست . اما وقتی بارون میاد زمین که خیس می شه از خواب می پرم. بغل مادر بهتره یا زمین خشکی که من و دوستام سر راحت خوابیدن تو همین زمین خشک با هم دعوا می کنیم؟ دیگه خسته شدم . خسته از این که شبا فقط وقتی می خوابم تو رویا هام سیرم و تو بیداری تو سطل آشغال ها دنبال غذا می گردم. من که تا به حال دست پخت مادرم رو نخوردم . شیر مادر چی؟ چه مزه ایه؟ از نون خالی بهتره نه؟ چرا هیچ کس جواب نمی ده ؟ آره من بچه ی خیابونی ام . آره یه بچه ی خیابونی . ولی گناه من چیه ؟ هان؟ چرا من نباید مادر داشته باشم ؟ اشک از چشماش جاری می شه . خدایا چی می شد منم یه مامان داشتم یه مامانی که وقتی گریه می کردم آرومم می کرد وقتی می خوابیدم نازم می کرد. یه مامان که بوسش می کردم سرم رو می گذاشتم رو سینه اش و گریه کی کردم . من که هیچ وقت محبت مادرونه ندیدم . وقتی زمین می خورم دست و پاهام گلی می شه اما هیچ کس نمی یاد منو از زمین بلند کنه . بازم خودم دستمو می گیرم به سنگ و بلند می شم . خدایا آخه چرا ؟ چی کار کنم تا مادر داشته باشم.؟ قول می دم که هیچ وقت اذیتش نکنم . قول می دم . مامان کجایی؟ مامان... گریه اش شدید تر می شود باران شروع به باریدن می کند . آسمان به حال او اشک می ریزد و او با گریه و سرما به خواب می رود. خدای من این خواب است یا واقعیت؟ در خوابش مادری به کنار او می آید . او را در بغل می گیرد و او آرام آرام می گرید . تو مادر منی ؟اما زن فقط لبخند می زند . خودش را در آغوش گرم او جای می دهد. پس به راستی که آغوش مادر اینگونه است . مادر چه خوب است . چه مهربان است به زیر باران می رود.خدایا من دیگر نمی خواهم از مادرم جدا شوم نمی خواهم بیدار شوم.می خواهم در خواب و رویا با او باشم.خدا به او لبخند می زند. باشه هر طور که می خواهی ... او را می بینم که همچنان خواباست و دیگر بیدار نمی شود . دیگر تنها نیست . حالا او مادر دارد مهم نیست که در خواب است یا رویا . به هرحال او بالاخره در گرمای آغوش مادر به خواب رفته است... برای همیشه.... همونی که در اوج گریه هایم مرا با شادی هایم امیدوار می کند. همانی که اشک هایم را یاک می کندو دست نوازش بر سرم می کشد. او را احساس می کنم باتمام وجود . اما تصویری نمیبینم . وقتی از میان نا امیدی هایم به من لبخند می زند نمی دانم چه می شود اما روحم به سوی او یرواز می کند فارغ از هر مشغله ای. نمی توانم کاری را از او ینهان کنم . انگار در خلوت تنهایی هایم نیز حضور دارد. انگار مرا همیشه می بیند ولی چرا من او را نمی بینم ؟ شاید او را نمی بینم چون در توانم نیست .شاید چون او در اوج آسمان است و من اینجا هستم. آری من اینجا هستم روی زمینی که آفریده ی اوست در کنار خانواده هستم خاندواده ای که ار آن اوست.وقتی خوب نگاه می کنم می بینم همه چیز قابل رویت است و اگر نتوانم تو را ببینم این قلبم است که تورابا تمام صفات نیکت صور می کند.من به هر جا که نگاه می کنم انعکاس تورامیبینم و هر گاه که به تو نیاز داشته باشم از ته قلبم صدایت می زنم. وقتی قطره های اشک از چشمانم جاری میشود تصویری از او بر روی اشک هایم جاری می شود . حتی وقتی که می خندم نیز او را می بینم که از یس شادی ها با لبخندی دلگرم کننده به سویم می آید. وقتی به کسی کمک می کنم انگار صدایی از اعماق وجودم در گوشم طنین می اندازد . صدای کف زدن ها و تشویق کردن هایش. هر آن که از او کمک می خواهم انگار دستی به من کمک می کند تا از جا بلند شوم تا ادامه دهم. از اینکه وقتی او همیشه در کنار من است و من با احساس کردن او باز هم گناه می کنم شرمسارمی شوم. ای کسی که یایان و آغاز همه از آن توست. ای که آنقدر خوبی که اگر در قلبم باشی هیچ وقت دلسرد نمی شوم . ای که از میان گریه ها و خنده هایم می آیی استوارو قدرتمند. من بنده ای گناهکارم و از کرده های خویش شرمسار توکه به اندازه ی تمام دنیا مهربونی و بخشنده .مرا بیذیر . نگذار لحظه ای را بدون وجودت در دل جانم بگذرانم . نگذار تنها بمانم . نگو دیره . نگو برو.......................... نگو................ من برای ادامه دادن و زندگی کردن شادی و سختی رو تجربه کردن هدفی دارم این هدف با آرزو های من در آمیخته است . با آرزو هایی در آمیخته است که شاید روزی آرزو نبودند اما حالا هدف من برای ادامه ی زندگی را تشکیل می دهند. می گویم همه آرزو داریم و هدفمندیم اما نمی گویم چه هدفی چون می دانم به اندازه ی تمام آدم های دنیا و یا شاید بیشتر هدف و آرزو وجود دارد . آرزو هایی که وقتی به عمق آنها فرو برویم شیرین و هدف هایی که همه مقتدرانه هستند. مردی که باسختی و تلاش بسیار برای شاد کردن و سیر کردن شکم خانواده اش تلاش می کند و آرزویش این است که بچه هایش مثل او این سختی های بس دشوار را نکشند و زندگی خوبی داشته باشند و هدفش این است که تا نفس می کشد در این راه برای بچه هایش زحمت بکشد. کودکی که بابا و مامانش مریضند و نمی توانند دارویی تهیه کنند. این کودک از همان بچه گی از بین رفتن والدینش را می بیند و غم و اندوهی بسیار بیشتر از سنش را تجربه می کند. آرزو می کند که خدایا ای کاش هیچ بچه ی دیگه ای مثل من نباشد و هدفش این است که با هر قدر سختی که شده دکتر شود .دکتری که برای مال و اموال بیشتر نسخه نبیچد و از کنار بیماران فقیر بی اعتنا عبور نکند. او می خواهد دکتر شود تا هرچه می تواند از این که کودکان دیگر نیز غم اورا تجربه کننند جلوگیری کند. مردی که از نظر مالی مشکلی ندارد ولی با آرزو ی این که بچه هایش نیز زندگی ای آسوده داشته باشند همواره می کوشد و در راه معاملات و تجارت های خود با آرزو و هدفمند قدم بر می دارد. مادری که از ته قلبش آرزوی عاقبت به خیری فرزندش رادارد و می خواهد هر آنچه که خود در کودکی نداشته را به فرزندش بدهد تا کودکش کم و کسری نداشته باشدو در راستای این آرزو و هدف والا و محبت آمیز هر کاری که بتواند انجام می دهد. ویا خواهری که می خواهدکمبود والدین را برای خواهرش با مهر و محبت از بین ببرد خودش را وقف خواهرش می کند و هر نفس را هم برای خودش و هم او می کشد معلمی که می خواهد همه علم بیاموزند تا هر چه بهتر و بادیدی وسیع تر به این دنیا نگاه کنند. او آرزو می کند و هدفمند هر سال کتاب آموزشی اش را باز می کند و آخر سال وقتی بچه های زیادی را در این راه برورش داد کتاب را می بندد. می بینید هدف ها و آرزو هارا ؟ این همان عشق میان مردم بدر وبسر مادر و فرزند و دوست آشناست که باعث می شود این آرزو های زیبا و این هدف های والا در ما شکل بگیرند . اما در میان تمام این گفته ها یک چیز را نگفتم و آن هم لطف وکرم خدا بود که اگر خداوند نمی خواست حیاتی نبود که بخواهد امید و آرزو را به وجود آورد چه را بطه ی زیبایی یک مثلث با راس های خدا آرزوو هدف آینده ی ما را می سازد... ما همچون ماهی ای خلاف جهت آب و سختی ها شنا می کنیم چون آرزو هایی ارزشمند داریم... اوایل سال تحصیلی ۸۷-۸۸ است . برگ اول کتاب پروانه های رنگی روی برگ کاغذ پرواز می کنند. ودر آن هنگام است که کلمات روی کاغذ نقش می بندند. گلهایی زیبا می رویند. صفحه های اول کتاب را روز های آشنایی رقم می زنند. هفته ها می گذرد و بچه ها دوستانشان را پیدا می کنند و این ها گلهای سرخ کتابند که ما را گول می زنند . که به ما نمی گویند پایانی هم در کار است . آری ما سمپادی ها در کنار هم و با یک آرزو ادامه می دهیم در کنار هم قد می کشیم . ما باهم سختی ها را حس کرده و طعم واقعی لذت را می چشیم . روز ها و ماه ها می گذرند و ما به پایانی نمی اندیشیم همه ی ما گول گل های سرخ را خورده ایم. من از نوشتن در صغحات پایانی دفترم بی زارم . رقبتی برای نوشتن در آن ندارم .وشاید چون این دفتر دفتر من است در این روز های پایانی این گونه می نویسد. این گونه غمگین و بی ذوق.پروانه های کتاب دیگر آن شور و شوق اوایل را ندارند. وگل های سرخ دیگر به ما دروغ نمی گویند آنها نیز به پایان کتاب اعتراف می کنند. چرا به یک باره تمام لحظات شیرین من تبدیل شدند به جمله هایی در دفترم که حالا دیگر چیزی جز خاطره نیست؟ اشک از چشمانم جاری می شود یعنی واقعا قصه تموم شده ؟آری پروانه ها دیگر پرواز نمی کنند به خوابی عمیق فرو رفته اند.گلهای رنگی هم با غم و نگاهی معنی دار به من می گویند که قصه تمام شده. صفحه ی آخر است جمله ی آخر خط آخر کلمه ی آخر خداحافظ گریه ام مهار نشدنی است به عکس روی جلد نگاه می کنم انگار همین دیروز بود. دیروزی که دیگر نمی آید دیروزی که رفت دیروزی که به خاطره ها پیوست. ناگهان پروانه ای از کتاب بیرون می آید و روی دستم می نشیند وجود او به من امید می دهد. من به امید شروع فصلی نو زندگی می کنم . من به امید دیدن دوستانم روز ها را پشت سر می گذارم وبه انتظار پاییز می نشینم.من به امید دوباره نشستن پشت نیمکت خاطره ها دوباره دفترم را ورق می زنم . من....... همانطور که آهسته می آید آهسته هم می رود. قدر لحظات بهاری را بدانیم و از آن ها لذت ببریم نوروز پاور چین پاور چین اومد و به زمستون گفت که دیگه وقته رفتنه . شکوفه ها باز شدن و درختان از خواب بهاری بیدار همه جا سبز شده : بیایید دلهایمان را هم سبز کنیم. با گذشت شویم همانند همین درخت هایی که سایه شان را حتی از هیزم شکن هم دریغ نمیکنند. با ایمان شویم ودر تمام لحظات شادی یا که غم به یاد خدا باشیم که اگر خداوند به یاد ما نباشد ما هیچیم. هدفمند و امیدوار شویم که آخر هر سختی شیرینی و لذت است. چون تاریک ترین دقایق شب همان لحظه هایی هستند که خورشیددر همان هنگام طلوع می کند. بخشنده شویم و از یاد نبریم که ما هم اشتباه می کنیم شاید آن وقت باشد که بهتر بتوانیم اشتباهات دیگران را ببخشیم. مغرور نشویم که بهترین چوب هم روزی دچار موریانه می شودو آن روز... زندگی را سخت نگیریم که می گذرند تمام این دقایق در پس هم و فقط یاد وخاطره ی آنها در ذهن می ماند. بیاییم حالا که فصلی نو آغاز شده و آن را شروع کردیم زندگی تازه ای را نیز از سر بگیریم . قلب ها را بهاری دل ها را گرم و تابستانی محبت ها را همچون رودی در زمستان جاری کرده وآن وقت است که وقتی در زیر برگریزان پاییز خاطره ها قدم می زنیم هر گوشه ا ی از ذهنمان پر از عشق و صفاست. نوروز ۱۳۸۸ بر تمام شما دوستان عزیز مبارک امید وارم برای تمامی شما امسال یکی از بهترین سالهای زندگیتان باشد همه ی ما زنده ایم نفس می کشیم و می خوریم یا می خوابیم و... درست مثل هم. شاید تنها نقطه ی مشترک تمام ما اینباشد که همه زنده ایم . ولی زندگی کردن همه ی ما متفاوت است ... گاه آن قدر از همه چی ناراضی می شویم آن قدر در آرزو ها و بلند پروازی هایمان گیج و سردرگم می گردیم که دیگر دور و اطرافمان را نمی بینیم آن قدر آرزو ی زندگی دیگران را داریم که فکر نمی کنیم همین زندگی ما که ازش بیزاریم آرزوی چند نفر دیگه است ... گاه آنقدر نا امیدو خسته می شویم که دیگر هدفی برای رسیدن بهش و توانی برای پیمودن راه نداریم از این زندگی راضی نیستیم ولی هیچ تلاشی هم برای رسیدن به زندگی دلخواه نمی کنم. شادی هارا نمیبینیم و فقط با غم ها زندگی می کنیم... گاه آن قدر شاد و خورسندیم که دیگران را نمی بینیم غم هایشان را احساس نمی کنیم و فقط خودمان هستیم و خودمان .یا آن قدر خود را وقف دیگران می کنیم که دیگر خودمان را فراموش می کنیم. گاه آنقدر در گیر مشغله های کاری هستیم که دیگر وقت برای زندگی کردن نداریم . وقت هر نوع کاری را داریم جز اینکه بریم به آغوش طبیعت. بریم و به صدای طبیعت گوش کنیم. به صدای بلبل هایی گوش کنیم که فارغ از هر گونه مشغله در دل آسمان پرواز می کنند آواز سرمی دهند و زندگی می کنند. به صدای آبی گوش کنیم که اگر نبود حیات هم نبود. گاه آنقدر.... آنقدر نگران فرداییم که امروز را از دست می دهیم یا خاطره های گذشته را از یاد می بریم و دیروزمان را به باد می دهیم . .. دیروز رفته وما در انتظار فرداییم در حالی که امروزمان هنوز تموم نشده. شاید قبل از اینکه این همه به عمق علم فرو می رفتیم و خودمان را بیشتر در گیرمی کردیم .باید رسم زندگی کردن را می آموختیم تا هم لذت ببریم هم از دانشمان استنفاده کنیم ولی به هر حال ما زنده ایم و زندگی می کنیم با هر نوع گذران زندگی .....
![]()


![]()

![]()

![]()
![]()

| Design By : Night Skin |


